تبليغاتX
زمرد سفیدرود

زمرد سفیدرود
cholab 
لینک های مفید
این وبلاگ در زبان های زیر  قابل دسترس است برای انتخاب زبان بر روی گزینه های زیر کلیک کنید

ENGlish   Russian  العربیه  korean   Turkish  Azrbaijani   Hindi  swedish


برچسب‌ها: این وبلاگ چند زبانه است
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]
رای گیری اعراب برای تصاحب ابوموسی ایران  دوستان بیایید دست در دست هم بدهیم وبا شرکت در نظر سنجی به اعراب جاهل نشان دهیم که ابوموسی ایران را هیچ کس نمیتواند از ایران جدا کند .  

  نظر سنجی ابوموسی ایران در گوگل

 نظر سنجی خلیج فارس در گوگل

نظرسنجی دوم ابوموسی ایران اینجا هم شرکت کنید


موضوعات مرتبط: مطالب دیگران
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]

مزرعه ای در روستای چولاب

اقا جان زیر افتاب سوزان داشت بسته های برنج را میبست  مادر جان از دور فریاد زد پری بدو اتیش زیر دیگو روشن کن ظهر شد دختر پری صفره رو جمع کرد و تو زنبیل گذاشت  زنبیلو به دست گرفت خواست بره  اما  نگاهش به مزرعه بود اقا جان چند بسته برنج بسته بود پری برگشت رفت تو مزرعه دو بسته برنج رو به دوش گرفت :مادرجان از ان طرف فریاد زد"پری خودتو میکشیا یکی بردار!!پری زنبیلو برداشت  با دسته های برنج به دوش به سمت خانه حرکت کرد  احساس خوبی داشت حالا اول راه بود میدونست وسط های را چقدر شونه هاش درد میگره حس کرد چند تا خار تو پاش فرو رفته اما نمیخواست دسته های برنج رو رو زمین بندازه و خارهارو بیاره بیرون فوقش شب با سوزن خارهارو بیرون میاورد اگه بیرون نمیومدن چند قطره نفت کارشونو میساخت   تند تند میرفت  اروم اروم درد شونه هاش شدید تر شد دیگه احساس درد خارهایی که تو پاش رفته بودن فراموش کرد شاید دلیلش این بود که شونه هاش بیشتر درد میکرد لباسش خیس عرق شده بود وقتی وارد حیاط شد مرغ ها و اردک ها دورش جمع شدند و دونه های برنجی رو که به زمین میریخت نوک میزدند پری در انبارو باز کرد  انبار بوی موش میداد برنجا رو تو انبار انداخت وتند تند رفت از جاهیزمی هیزم برداشت اومد وسط حیاط  خم شد زیر دیگ هنوز زغالها اتیش صبح  خاموش نشده بودند شروع به فوت کردن  کرد انقدر فوت کرد که چشمهاش اشک وایستاد تند تند رفت کنار پرچین یک مشت برگ  برداشت و دوباره برگشت سمت  اجاق  دوباره فوت کرد اینبار زغالها قرمز تر شده بودن  برگهارو گذاشت روشون  ارومتر فوت کرد اتیش کم کم داشت روشن میشد  چوبهای نازک ترو براشت با پاهاش شکست گذاشت زیر اجاق از صدای ترق تروق سوختن چوبها احساس پیروزی میکرد  اتیش روشن شد بری رفت به سمت چاه سطلو تو چاه انداخت عاشق صدای افتادن سطل تو چاه بود یاد بچه گیاش افتاد اون روزهایی که اقا جان با دروغ گفته بود تو چاه رو نباید نگاه کرد چون توش شیطونه تورو گول میزنه میوفتی توش پری میدونست واسه چی اقاجان این حرفو زده واسه اینکه پری کوچلو نیوفته تو چاه یادش اومد یک روز که همه رفته بودن مزرعه چهار پایه رو از کنار لونه مرغا برداشت وکنار چاه گذاشت میخواست ببینه شیطونی که تو چاه خونشون زندگی میکنه چه شکلیه و قتی رو چارپایه وایستاد و خم شد تنها چیزی که دید انعکاس تصویر خودش تو چاه اب بود !!

تند سر دیگو برداشت چند بار برنجو هم زد دوباره سر دیگو گذاشت رفت سراغ مرغ ها روی لونه سه تا جعبه بود پری نمیدونست کدوم یکی از مرغ ها کرکه و کدوم یکی داره تخم میزاره چوب و برداشت تا امتهان کنه  اروم چوبو نزدیک اولین مرغی که تو جعبه نشسته بود کرد وسعی کردمرغه رو بترسونه  مرغه پرهاشو پریشون کرد یه صدای عجیبی از خودش در اورد  خب این یکی کرکه حالا نوبت دومی بود تا چوبو نزدیگ مرغه کرد مرغه پریدبیرون و فرار کرد ورفت و شروع کرد به قدقد کردن مادر جان  گفته بود اگه مرغی رو وقت تخم گذاشتن بترسونی مرغه قعر میکنه ودیگه تخم نمیزاره پری باخودش گفت:فدای سرم قعر کن مرغه که انگار فهمید پری چی گفته صداشو بلند تر کرد  پری دوباره برگشت  داخل جعبه رو نگاه کرد سه تا تخم رو کاه داخل حعبه بود دوتاشو برداشت یکیشو گذاشت تا مرغه قعر نکنه که چرا همه تخم هاشو برداشته امون از این مرغ های  نازک و نارنجی  که زود لج میکنن

پری  ظرف سفالی رو که توش باقلی بود رو اجاق گذاشت همیشه در چنین وقتی به  اسم ظرف فکر میکرد نمیدونست به چه مناسبتی اسم ظرف رو گذاشته بودن گَمج  از پشت پرچین صدای زنگوله اسب میومد  پری از لابه لای پرچین اسب سفید حسن رو شناخت چون پای اسب لنگ بود بارش هی بالا پاین میوفتاد  پری به این فکر کرد اگه اسب داشتن دیگه مجبور نبودن برنجهارو رو شونشون بذارن  بیارن خونه  بوی کته سوخته  میومد تند تند رفت چوبهای زیر اجاقو بیرون کشید نوک دستش سوخت دستشو گذاشت تو دهنش بعد فوت کرد دوباره رفت از چاه اب کشید دستشو کرد تو اب سطل اخی دلش خنک شد کمی اب پاشید به صورتش پاهاشو شست کمی با دقت به باهاش نگاه کرد خواست ببینه  اون سه تا خاری که فکر میکرد تو پاهاش فرورفته  کجاست  دوتاشو پیدا کرد اما سومی رونمیتونست پیدا کنه با دیدن ناخن های شکسته پاش  حالش بد شد به یاد درد ناخنن های  شکسته پاش افتاد یک سال طول می کشید تا ناخن هاش خوب بشه ....ادامه دارد

 

نوسنده:بهزاد سواری چولابی

 

پی نوشت :عکس بالا ازخودمه مزرعه برنج خودمونه


موضوعات مرتبط: پیر مردان گیله مرد+داستانهایم
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]

من تحمل شب را ندارم

برایم از سپیده سحر حرف بزن ای مهربان!

و از بنجره ای به سوی شرق!!

از شعاع های خورشید صبحگاه

از زلالی چشمه های جوشان دشتهای

از سرزمینی که عشق سرتاسرش موج میزند

از قلبی که هنوز گرمای عشق در ان میتپد

وبرای شبش هیچ چراغی لازم نیست

چرا که ماه رخشنده  ترین چراغ شبهایش است

من از نهایت سرسبزی حرف میزنم

از نهایت عشق ازنهایت زیبایی

ازنهایت سپیدی

ونهایت زلالی

حرف میزنم

باور میکنی یانه

سوگند به گلهای بنفشه سرزمینم

سوگند به گل های سرخ شقایق

این ترانه افسانه نیست

هنوز بیدارم 

و هنوز زنده ام

وبه عشق می اندیشم

و ادمهایی که عشق برایشان افسانه ای بیش نیست

افسانه ای که از کودکی در گوششان زمزمه کردند

هنوز باور نمیکنند که عشق افسانه نیست

رویانیست

ترانه نیست

نوازش نیست

بوسه نیست

اشک نیست

اری دوست من

من از تاریکی شب گریزانم

برایم از پنجره حرف بزن

پنجره ای به روی صبح

پنجره ای به روی عشق

پنجره ای به سوی امید

به سوی بهار

به سوی دشتهای پر از شقایق

پر از بنفشه

برایم از پنجره حرف بزن

برای من یک پنجره کافیست

 

 

پی نوشت:این شعرو  در جواب به فروغ فرخزاد گفتم  اون جایی که از شب نوشت از سیاهی از پنجره ....

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]

شبهای  زیبایی بود اون شبهایی که کنار اتیش تا صبح بیدار میموندیم  من همش دوست داشتم پرنده بودن رو حس کنم  واسه همین بین دو شاخه بلند همون درختی که الا چیقمون روش بود  بالش میزاشتم و وانمودمیکردم پرنده ام از بس روی اون شاخه ها یادگاری نوشته بودم  تقریباً دیگه جایی از پوست درخت  سالم نمونده بود صبح ها  میرفتیم کنار سفیدرود صورتومونو میشستیم میومدیم از باغ بلال میچیدیم و مینداختیم تو زغال اتیش شب برشته اش میکردیم و میخوردیم

بعد من میموندم تا کاملاً افتاب در بیاد  و اب گرم بشه  وقتی گرم شد  می افتادم تو اب و تا غروب شنا میکردم  یا مینشستم و به داستانهای ماهیگیرهای رشتی گوش میدادم...

سالها گذشت پسرک کنار سفیدرود بزرگ شد، درخت خشک شد، الا چیق اتیش گرفت و سوخت اون باغ متروکه شد انچنان متروک که حتی کسی تصورش را هم نمیکرد روزگاری از دل همین زمین پراز علفهای هرز هندوانه خربزه کدو بلال لوبیا و... بیرون میومد پسرک بزرگ شد انقدر بزرگ که حتی ماهیگیرها هم اورا نمیشناختند پسرک کفش به پا کرد پسرک کرم ضد افتاب به صورتش مالید به مو هایش واکس زد عطر ادلوف به  پیراهنش اسپره کرد  پسرک تی شرت مارک دار پوشید با شلوار جین عینک دودی به چشم زد  به مدرسه رفت درس خواند دید درس خواندن فایده ای ندارد پس به سراغ کتابهای دیگر رفت ..از چخوف روسی شروع کرد ...تا نیچه پسرک این است انسان  را خواند ..و فهمید اگر فردریش نیچه همسایه دیوار به دیوارشان بود کتاب این است انسان را  جور دیگری به نگارش در می اورد !

سالها گذشت پسرک چاق شد  دیگر مثل سابق نمیتوانست بلند ترین شاخه های درخت را فتح کند  دیگر نمیتوانست کفش هایش را بکند و پا برهنه  بدو بدو چوب در دست به دنبال گاوهایشان حرکت کند ،اصلاً گاوی نداشت تا صبح های بهاری با شوق انهارا برای چرا به کنار سفیدرود ببرد  پسرک دیگر نمیتوانست بلند بلند اواز بخواند اخر امکان داشت کسی اورا  ان حوالی ببیند و برایش بخندد  پسرک دیگر مثل سابق نمیتوانست از صبح تا غروب شنا کند چون اب کثیف شده بود و پوستش دانه میزد سالها گذشت پسرک خیلی عوض شد دیگر ان ادم سابق نبود که دلش میخواست پرنده بودن را بر روی شاخه های درخت احساس کند، دنیا هم مثل پسرک عوض شد دیگر بچه ها با لاستیکهای کهنه بازی نمیکردند هفت سنگ قایم باشک گل کوچیک به تاریخ پیوست و اینترنت  و کامپیوتر بچه هارا خانه نشین کرد دیگر هیچ بچه ای اشتیاقی برای بالا رفتن از درخت نداشت هیچ بچه ای با لاستیک بازی نمیکرد حالا بازهم پسرک کنار سفیدرود نشسته  تا گذشته را مرورکندان سالهایی که گذشت  سالهای سبز و سفید

پی نوشت:این دوتا عکس از خودمه اون بالایی منم روی الاچیق مزرعه حدود سه سال پیش گرفتم


موضوعات مرتبط: دست نوشته ها (یادداشتها)
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11 بعد از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]

برای مشاهده قسمت اول داستان اینجا را کلیک کن!

سالها گذشت و سر انجام در شبی که باد گرمی شدید میوزید ماهیگیر داستانهایم به خواب من امد ،این بار من در قایقش نشسته بودم و او پاروزنان مرا به ساحلی میبرد که سالها پیش پس از کشتن مایگیر دوم با معشوقه خود نینای به انجا گریخته بود باورم نمیشد این مرد همان ماهیگیر داستانم باشد صورتش افتاب سوخته بود و روی پیشانی اش چند خط چروک دیده میشد همان کلاه حسیری را به سر گذاشته بود و هنوز وقتی باد از شمال میوزید از پیراهنش بوی ماهی گندیده به مشام میخورد

وقتی به جزیره رسیدیم تازه خورشید داشت طلوع میکرد حالا بهترمیتوانستم بر چهراش دقیق شوم خورشید داشت از کناره ساحل جزیره بالا می امد برگهای درختان زیبای نارگیل با باد ملایمی به هم میخوردند و صدایشان با صدای موجها و طلوع خورشید سمفونی زیبایی را به نمایش گذاشته بود چند مرغ دریایی هم  برفرازم پرواز میکردند ماهیگیر قایقش را کناره ساحل به تنه درختی خشک شده بست و بی انکه به من اشاره ای کند راه افتاد و به سمت جنگل حرکت کرد من با کمی دویدن  به او رسیدم  و پشت سرش راه افتادم میدانستم او هم مثل بسیاری از ماهیگیرهای تنها و سرگردان در اقیانوسها عادت به حرف زدن ندارد جز درموقع ضروری لباسش خیلی کهنه شده بود چند جای شلوارش سوراخ و پاره بود بعد از مدتی پیاده روی به کلبه ای  وسط جنگل رسیدیم ماهیگیر وقتی به کلبه رسید روی یکی از تنه های درختی که کنار کلبه افتاده بود نشست من هم بعد از کمی تردید روبه رویش نشستم ازجیبش سیگاری در اورد ومشغول کشیدن شد بعد از اینکه سیگارش را کشید ته سیگارش را به گو شه ای انداخت  و بدون اینکه ان را لگدمال کند برخواست و به سمت کلبه رفت  درش را باز کرد داخل شد داشتم به این فکر میکردم که لگد مال کردن ته سیگار را به اویاد ندادند خدا میدانست در این سالها چند بار این جنگل را به اتش کشیده است سیاهی تنه های سوخته درخت در اطراف کلبه هویدابود  نا گهان  نینای با نوزاد شیر خواری در اغوش در میان چهار چوب در ظاهر شد  چشمان ماتم زده او در دلم اشوبی غریب به پا کرد بعد ماهیگیر هم  بی تفاوت از کنارش رد شد و از کلبه بیرون امد و کنارم نشت

نینای به اهستگی در حالی که هنوز به من چشم دوخته بود  کنار ماهیگیر نشست بعدنگاهی به ماهیگیر کرد ماهیگیر هم نگاهی به او انداخت و سرش را به نشانه تائید تکان داد نینای با صدایی ارام روبه من کرد و گفت:شما همان مرد دستان نویسی هستید که سرنوشت مان را مینویسید؟ماهیگیر در میان حرفهای نینای دوید و گفت:او بود که تراژدی ان شب شوم را نوشت شبی که دَستانم به خون ان مرد الوده شد من فقط اجرا میکردم و او مینوشت!!

نینای بی توجه به حرفهای ماهیگیر در حالی که کودکش را دراغوش تکان میداد ادامه داد :اقای داستان نویس اگر داستان نوشتن نمی دانید  خب ننویسید یا اگر مینویسید همه را بسورانید با اینکار ما هم راحت میشویم  به همان جایی برمیگردیم که قبلاً بودیم  برمیگردیم به سرزمین هیچ!!

نینای جمله اخرش را زیبا تر و خوش اهنگ تر تلفظ کرد و کمی به چشمانم خیره شد نگاهش  پراز حرفهایی بود که برای گفتنش هیچ واژه ای ابداع نشده!! اما چشمانش حرف این جمله های نا نوشته را خوب میزد!!

نیای ادامه داد:با این کار دگر مجبور نیستیم با هر بار خوانده شدن دوباره عاشق شویم دو باره انتظار بکشیم و دوباره رنج دوری را تحمل کنیم میان اقیانوسها سالها سرگردان شویم و برای به دست اوردن عشقمان مردی رابکشیم...

اقای نویسند!!ا ما تحمل این رنجهای بی پایان را نداریم

من با دقت به حرفهای نی نای گوش میدادم وبرق چشمهایش را تماشا میکردم شگفت زده شدم نینای ان شخصیتی نبود که من خلقش کردم !!چشمهای نی نای برخلاف تصوری که داشتم ابی نبود بلکه عسلی بود درست مثل چشمهای خودم!!گونه هایش زیر نور خورشید زیبا بود

ماهیگیر هنوز با دهانی باز به نینای خیره شده بود هرگز تصورش را هم نمیکرد که نینای چنین حرفهایی بزند در نگاهش ترس هم دیده میشد ترس از نیستی او میترسید داستانهایم را به اتش بکشم و او را از صفحه روزگار محو کنم !! بچه ارام ارام باصدایی شبیه به میو میویی بچه گربه  شروع به گریه کردن کرد نی نای در حالی که بچه را  تکان میداد به من خیره شده بود ادامه داد:هر رنجی که در این سالها کشیده ایم همه تقصیر شماست اقای نویسند!!شما میتوانستید ما را زودتر به هم برسانید شاد وخوشبخت تصورمان کنید شما میتوانستید برای بچه هایمان اسم انتخاب کنید در بازی های کودکانه شان کنار ساحل شرکت کنید شما میتوانستید ماهی های زیادی برایمان صید کنید وخانه ای زیبا در کنار همان کلبه نجار برایمان بسازید ...شما میتوانستید بر روی دو ماهیگیر داستانتان اسم انتخاب کنید!!اگر برایشان اسم انتخاب میکردید من اشتباه نمیکردم

دلم برای نینای سوخت برای اولین بار در برابر سرنوشت دختر زیبای داستانم احساس گناه کردم!!تازه فهمیدم نینای چرا زمانی که مرد ماهیگیر دوم را دید اشتباه کرد ،هردوی انها ماهیگیر بودند و اسم دیگری بر رویشان نگذاشته بودم  اما دقیقه ای بعد متقاعد شدم اشتباه من نبود چرا که ماهیگیر اول خواسته بود سرنوشتش را دوباره بنویسم  و من هم قلم به دست گرفتم تا سرنوشتش رادوباره بنویسم شروع کردم به نوشتن داستانم اما این مرد ماهیگیر سرنوشت دوم تفاوت زیادی با ماهیگیر اصلی داشت در حالی که اسمش ماهیگیر بود همان کلاه همان قایق همان صورت  را داشت اما باتنش  تفاوت زیادی با ماهیگیر اول داشت !!اگر من از ابتدا اسم دیگری روی ماهیگیر دوم که قرار بود سرنوشت ماهیگیر اول  باشدمیگذاشتم کار مسخره ای کرده بودم  چرا که هدف اصلی من از خلق ماهیگیر دوم نوشتن دوباره سرنوشت ماهیگیر اول بود!!اما با تمام تلاشی که کردم نتوانستم  سرنوشت ماهیگیر اول را بنویسم در نتیجه کوشش من منجر به خلق شخصیت جدیدی شد که شباهت زیادی به ماهیگیر اول داشت اما او نبود!!چرا که سرنوشت هیچکس را نمیتوان  دوباره نوشت

بچه دوباره به گریه افتاد ماهیگیر اخرین پک را به سیگار دومش زد و دوباره ته سیگارش را پرت کرد نینای دوباره شروع به حرف زدن کرد:اقای نویسنده!!شما میتوانید داستانتان را دوباره بنویسید ؟خواهش میکنم اقای نویسنده خواهش میکنم سرنوشتمان را زیبا بنویسد!!

اه...خدای من!! باز هم فکر میکردند میتوان سرنوشت کسی را دوباره نوشت !!بارها تصمیم گرفته بودم قایق ماهیگیر اول را در دریا غرق کنم تا نینای هرگز نفهمد مردی که با او ازدواج  کرده عشقش نیست اما هر بار که قلم را به دست گرفتم نیروی شگفت انگیزی مرا ازاین کار باز میداشت و این نیروی شگفت انگیز عشقی بود که در سینه مرد ماهیگیراول  میجوشید و فهمیدم عشق حقیقی را نه میتوان کُشت نه میتوان در دریا غرق کرد !!

همان لحظه ای که قلم را برداشتم تا قایقش را غرق کنم قلم دردستان من او را به ساحلی کشاند که  معشوقه گم شده اش در ان بندرگاه با مرد دیگری زندگی میکرد و سر انجاب در بندرگاه دو مرد ماهیگیر شگفت زده در مقابل هم قرار گرفتندشباهت زیاد ان دو به هم تمام مردم بندرگاه را که شاهد این رویداد بودند شگفت زده کرد علاوه بر چهره ،قایق،و کلاهشان پینه های روی لباسشان مثل هم بود

اصلاً فکرش را هم نمیکردم که ماهیگیر دوم ماهیگیر اول را به خانه اش دعوت کند...سر انجام انها به خانه رسیدند ماهیگیر اول وقتی قدم به داخل خانه ماهیگیر دوم گذاشت ناگهان نگاهش بر روی چشمانی میخکوب شد که سالها اقیانوسهارا برای پیدا کردنش درنوردیده بود  با صدایی لرزان و پرطنین فریاد کشید نی نای ی ی!!نینای که دومرد را دیده بود که مانند شوهرش هستند شوکه شده بود و با چشمانی شگفت زده به ان دو چشم دوخته بود ماهی گیر اول جلو رفت در حالی که حلقه ای از اشک در چشمانش میلغزید دستان نینای را در دست گرفت و با عشق به چشمانش نگریست نینای شور عشقی را در چشمان این مرد دید چیزی که در چشمان همسرش وجود نداشت او را شناخت سیلاب اشک بر صورتش جاری شد مدتها به یکدیگر خیره شدند مرد ماهیگیر دوم بی تفاوت از کنار مرد غریبه و همسرش گذشت و بر روی صندلی کنار شومینه نشست و به شعله های قرمز اتش چشم دوخت  ماهیگیراول  میخواست  با تمام وجود عشقش را به نینای ابراز کند مخواست به او بگوید نینایَ عزیزم من تمام اقیانوس ها را به دنبال تو گشته ام اما وقتی نگاه نینای را دنبال کرد مرد ماهیگیر دوم را دید که به اتش شومینه چشم دوخته بود

بعد از چند دقیقه ماهیگیر اول کنار شومینه جلوی ماهیگیر دوم نشست با خودش فکر کرد حالا شوهر نینای از او خواهد پرسید که چگونه یکدیگر را میشناسند همین طور هم شد انها به دروغ در جواب گفتند هردوی ما از یک جزیره هستیم ودر کودکی در ساحل هم بازی بودیم بعد از صرف شام پس از سکوت مختصری  ماهیگیر اول از سفرها و سالها سرگردانیش در دریا سخن گفت  اما ماهیگیر دوم از گذشته اش چنین گفت:من از گذشته خود خبر ندارم! یک روز در دریا سرگردان بودم سپس به همان جزیره ای رسیدم که نینای به استقبالم امد!!

 ان شب خواب به چشم هیچکدامشان نمی امد  هرسه سخت مشغول فکر کردن شدندماهیگیراول افکار منفی زیادی به فکرش میرسید او خود را شکست خورده در عشق میپنداشت  به همین دلیل  به چیزی جز رسیدن به نینای فکر نمیکرد  نمیه های شب تبری را که  گوشسه دردیده بود  برداشت به اتاق خواب نینای و همسرش رفت و در یک چشم برهم زدن  ماهیگیردوم  را کشت و با نینای از ان جزیره گریخت نینای که از این حادثه شوکه شده بود نمیتوانست قتل همسرش را توجیه کند با حسی دو گانه روبرو بود در حالی که با ماهیگیر اول از ان بندرگاه میگریختند باچشم عسلیش به بندرگاه خیره شد و اشک ریخت انقدر اشک ریخت که پیراهنش خیس خیس شد هنوز شک داشت که خواب میبیند یا نه دستش را از قایق به درون اب انداخت با انگشتاش به اب دریا چنگ زد نه بیدار بود دلش برای شوهرش سوخت مردی که از ابتدای وصلتشان و تا زمان مرگش عجیب و غریب بود نه میدانست از کجا امده نه میدانست اسمش چیست؟ راست بود هرگز به او عشق نورزیده بود حتی لحظه ای دستانش را در دستش نگذاشته بود هرگز به او محبت نکرده بود نینای شبهایی را به یاد می اورد که شوهرش از خواب بیدار میشد و اشک میریخت وقتی نینای برای دلداریش  به او میگفت: برای چه میگریی عزیزمن ،شوهرش با صدایی لرزان میگفت :دلم برای نینای تنگ شده است!!نینای هم نمیتوانست جلوی خنده اش را بگیرد انقدر میخندید که اشک بر دیدگانش مینشست اما هرگز از زندگی خصوصی و سردشان ننالیده بود هرگز با کسی دردودل نکرده بود چون احساس میکرد این مرد همان معشوقه قدیمی اوست که عشقش مانند  مذابهای اتشفشات بعد از فوران تبدیل به سنگی سرد و سخت شده است!!

دیگر بندر گاه دیده نمیشد نینای برگشت و به ماهیگیراول خیره  شد ماهیگیر به تندی پارو میزد وقتی چشمشان در هم گره خورد نینای وحشت کرد اه دیگر شور عشقی در چشمان مردماهیگیر اول دیده نمیشد |!!

حال ماهیگیر اول در میان درختان تنومند نارگیل در کنار کلبه اش نشسته بود و داشت به من نگاه میکرد سکوتش را شکست و گفت:اقای نویسنده سالها پیش تو را به دادگاه عقل کشاندم درانجا تو را محکوم کردم که سالها مرا به سرگردانی کشاندی مرا از نینایم دور کردی سالها عذابم دادی اما من تورا بخشیدم  به شرط اینکه سرنوشتم را دوباره بنویسی  و نینای را از من دور نکنی اما تو هرگز این کار را نکردی تو دستانم را به خون الوده کردی وسالهاست نمیتوانم در هیچ چشمه ای دستان خونین مرا بشویم  نینای در میان حرفهایش دوید وبا نگاهی ملتمسانه گفت:اقای نویسنده خواهش میکنم داستانتان را دوباره بنویسد خواهش میکنم بگذارید طعم شیرین عشق را دوباره بچشیم  ما از ان روزی که دستمان به خون ماهیگیر دوم الوده شد لحظه ای طنین عشق را در قلبمان احساس نکردیم حالا ما دو مترسکیم و به این جزیره امدیم تا داستانمان خوانده شود!

و با هر بار خوانده شدن دوباره عاشق میشویم دوباره یکدیگر را گم میکنیم و دوباره انتظار دوباره دستمان به خون الوده میشود اقای نویسنده خواهش میکنم سرنوشت مان را دوباره بنویسد

دلم برای نینای داستانم سوخت سرم را پایین انداختم کمی فکر کردم نگاهی عمیق به چشمانشان کردم و گفتم:هرگز نمیتوان سرنوشت کسی را دوباره نوشت انگشت اشاره ام را به سوی ماهیگیر اول گرفتم و گفتم :وقتی تو خواستی سرنوشتت را دوباره بنویسم تمام تلاشم را کردم تا سرنوشتت را دوباره بنویسم  اما ماهیگیری که دوباره خلق کردم  تو نشدی!!تونبودی چهره تو را داشت کلاه تو را داشت قایق تو را داشت حتی سوراخ روی کلاهتان یکی بود اما ان مرد تو نبودی زیرا هرکسی یک بار پدید می اید و یک بار نا پدیدمیشود

ان مرد پارو زنان به همان جزیره ای رفت که نینای انتظارت را میکشید  نینای او را دید اشتباه کرد شادی کنان به سمتش دوید ترانه های عاشقانه برایش زمزمه کرد  برای عشقش اشک شوق ریخت  دستانش را گرفت و به کلبه نجار بردش...

درحالی که تو در دور ترین اقیانوسها  وبر روی خروشانترین انواج در جستجویش بودی ...هرگز فکرش را هم نمیکردم نینای عاشق ان مرد شود اما عشق او کار خودش را کرد...

پس از پایان حرفهایم هردو سخت به فکر فرو رفتند سرانجام مرد ماهیگیر رو به من کرد و گفت:پس ان مرد که کشتم سرنوشت دوم من بود ؟

جواب دادم:تقریباً او هیچ احساسی از خود نداشت !اگر تو در فرسنگها دورتر غمگین میشدی او هم غمگین میشد وهنگامی که دلت برای نینای تنگ میشد او هم دلش تنگ میشد !!در حالی که نینای در کنارش بود!حتی هرگز سعی نکرد دستان نینای را در دستش بگیرد او مثل مترسکی سرگردان نمیدانست کیست و از کجا امده و ان افکار عذابش میداد...اوبخشی از سرنوشت تو بود و تو سرنوشت دومت را کشتی تو مرا به دادگاه عقل کشاندی  مرا محکوم کردی  که سرنوشتت را به بازی گرفتم  سالها تو را در دریا به سرگردانی کشاندم تو در عشقت صبور نبودی اگر صبر میکردی همان نیروی عشقی که در سینه تو بود همان روز بعد از محاکمه تلاطم دریا را میشکست و تو را به همان ساحلی میکشاند که نینای در زیر سایه درخت نارگیلی در انتظارت میکشید.

 نویسنده:بهزاد سواری چولابی

13فروردین سال91کنارسفیدرود

 

 

پی نوشت:این داستانو روز سینزده بدر برای یکی از دوستان تعریف کردم و امروز نوشتمش دستم داغون شد تو باغ کاردارم وقت ویرایش ندارم ممنون میشم غلط هارو یاد اوری کنین

پی نوشت:نقدش کنین استقبال میکنم این داستانو تو بُعد جهانی نوشتم زمان و مکانش مطرح نیست!!


موضوعات مرتبط: پیر مردان گیله مرد+داستانهایم
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]

بهار سفیدرود در روستای چولاب عکس از خودم


این جمجمه رو بابا کنار استخرمون  رو چوب بلندی نصب کرده نمیدونم نماد چیه اما خیلی جالبه!!


همون توضیح بالا...


لبخند گیله مرد(عکس از خودم)


بازار رشت(عکس ازخودم)


همون توضیح بالا...

 

تصویری هوایی از باغمون زمستان سال ۹۰ اسم این سگ ماکه هنوز هم منو میگیره!!



این هم حیاط خونمون زمستان۹۰

 


موضوعات مرتبط: عکسها
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]
.

در گیلکی به این بذر ها میگن توم  به مزرعه هم میگن بیجار عکس از خودمه سال نود



 

این گیله مرد هم  طناب گاوشو دردست داره


گیله مردان دهه ۶۰روستای چولاب

 


من به غروب فکر میکنم هنوز!!این منم در غروبی زیبا کنار سفیدرود


این گاو خودش میدونه خونه صاحبش کجاست فکر میکنین داره به چی فکر میکنه؟


 

و این منم پسری تنها در استانه فصل نشا!!!

 


موضوعات مرتبط: عکسها
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]
 
اینو تو کتاب مکتوب خوندم خیلی زیباست گذاشتم شما هم بخونین:
 
عطیه برتر

اگر من قادر باشم به زبان تمام انسانها و فرشتگان سخن بگویم ، اما عشق نداشته باشم ، همانند

تکه برنزی خواهم بود که فقط به صدا در آمده ویا ناقوس کوچکی که مهار شده باشد . واگر من دارای

عطیه پیامبری بوده وبا تمامی اسرار و علوم موجود آشنا باشم و آنچنان ایمانی داشته باشم که در

شرف جابه جا کردن کوهها باشم ، اما عشق نداشته باشم ، هیچ چیز نخواهم بود.و اگر من تمام

اموالم را میان فقرا ونیازمندان تقسیم کرده و جسمم را هم تقدیم کرده تا در آتش بسوزانند و عشق

نداشته باشم ، هیچ کدام از اینها به کار من نخوهد آمد و سودمند نخواهد بود .

عشق صبور و مهربان می باشد .

عشق در رشک ها و حسدها نمی سوزد .

به خود نبالیده و مغرور نمی شود .

راهنمایی های نا مناسب وغلط نکرده و در پی منافعش نمی باشد .

عصبانی و خشمگین نشده

با بی عدالتی ها احساس خوشحالی نمی کند .

اما با حقیقت شادمان می شود .

به خاطر همه رنج می کشد به همه چیز باور دارد از او همه چیز را می توان انتظار داشت ، همه چیز

را تحمل می کند .

عشق هرگز به پایان نمی رسد .

پیشگویی ها و پیامبریها ناپدید گردیدند ، زبان ها نیز به فراموشی سپرده شدند ، علوم و دانشها هم

قدیمی شده و منسوخ گردیدند .

برای آنکه بخشی را شناخته و بخشی را پیشگویی می کنیم .

بنابر این وقتی آن چیزی که کامل است را می بینیم

آن چیزی که به ناقص بوده و به صورت بخشی می باشد از بین خواهد رفت .

وقتی که من یک کودک خردسال بودم همانند کودکان گفته و احساسات کودکانه داشتم .

هنگامی که تبدیل به یک مرد بالغ شدم ، از چیزهای مربوط به کودکان دست کشیدم .

اکنون به شکل نامفهوم و نامشخصی در آینه نگاه کرده و چهره هارا یکی یکی خواهیم دید

و خواهیم دانست که چگونه شناخته شده هستیم .

پس اکنون این ایمان ، امید و عشق هستند

که باقی می مانند .

واز میان این سه چیز عشق از همه آنها بزرگتر است .

پائولو - خطاب به اهالی شهر کورینتیو

و پدرو می گوید :

بالاتر از همه چیز عشق قرار دارد واین عشق است که گناهان بسیار را می پوشاند .

و مسیح می گوید:

عشق ورزیدن به خداوند درباره ی تمام چیزها . این همان عشق است .

و ژائو از این هم فراتر می رود :

(( خداوند عشق است ))

پ . ن :فکر می کنی فهمیدی چی نوشتم ، اما این طور نیست ، پس دوباره بخون . وهر بار به این

خط میرسی و باید دوباره بخونی .چون عشق ورزیدنیه نه فهمیدنی . عشق عطیه برتر هر انسان

و دلیل آفرینش اوست . پس به هر چیزی که در اطرافمان هست عشق بورزیم

 

در اعماق تمام چیزهای افریده شده عشق به عنوان عطیه برتر حضور دارد برای اینکه عشق باقی میماند در حالی که همه چیز به پایان میرسد

بدترین سرنوشتی که انسان میتواند داشته باشد  زندگی در  انزوا وتنهاییست بدون اینکه عشق بورزد یا مورد محبت دیگران قرار گیرد

کسی که عشق نورزیده و مورد عشق ورزیدن قرار نگیرد  نفرین شده و محکوم است  و کسی که با عشق شادمان میگردد در خداوند شادمان است برای انکه خداوند عشق است

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]
+-پریروز بابا یه بسته بهم داد که روش نوشته بود سم ازبین بردن حلزون  بهم گفت اینو ببر کنار سفیدرود و دور باغ لوبیا بریز وقتی بسته رو گرفتم دلم اشوب شد خلاصه دستوری بود که باید انجامش میدادم چرا که حلزون  تمام محصول باغو که لوبیاست میخورد

تو راه  به این فکر میکردم که حلزون چندین میلیون سال قبل ا ز انسان زندگی میکرده حالا ما باید به عنوان افت اونا رو بکشیم حس بدی بود من اصولان با کشتار هر  جانداری مخالفم یاد این جمله چخوف تو داستان ساز روچیلید افتادم که گفته بود هر حشره کوچکی به  زندگی خودش علاقه منده

با دوچرخه داشتم به سمت باغ میرفتم حس خلبانی رو داشتم که قراره صدها جاندار زنده رو با انداختن بمب های خوشه ای  نابودکنه...هه...بابا میگفت معلوم نیست سرو کله این همه حلزون از کجا پیدا شده...من بهش گفتم اگه حلزون زبون داشت این سوال رو میکرد که سرکله این همه  ادم از کجا پیدا شده همینطور میرفتم که  متوجه شدم سفیدرود طغیان کرده و باغمونو اب گرفته!!!

-+این روزها دستم زگیل زده چون دسته بیلو از اندونزی  وارد میکنن این دسته ها سفته  دستمونو داغون میکنه !!

امروز تو باغ شخم میزدم دیروز هم پرچین میکردم پریروز درخت میکاشتم  و همچنین پیش بینی میکنم تی روزهای اینده تا کمر در گل ولای شالیزار فرو برم و... !!

-++میگن عشق و دوست داشتن تنها زبون بین المللیه که  مترجم نمیخواد من تی سالهای گذشته اینو خیلی عمیق درک کردم و فهمیدم ادمها در هر سرزمینی که باشن این زبون رو درک میکنن حالا چرا اینو  مینویسم دلیلش  چند تو ریست چینی بودند که هفته پیش  باهاشون روبرو شدم  این رابطه قلبی  یک لحظه زبانها و مرزها رو برداشت و انسانهایی با فرهنگ متفاوت رو به هم پیوند داد البته منظورم دوستیه.


موضوعات مرتبط: دست نوشته ها (یادداشتها)
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 5 بعد از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]

 

من هر روز عادت کردم صبح ها لباس ورزشی به تن کنم و از خانه تا سفیدرود ورزش کنم این مسیری که من انتخاب کردم از تپه ها شالیزارها باغ ها تمشکزارها عبور میکنه بعد وقتی به کنار سفیدرود میرسم کنار اب میشینم ومشغول مراقبه میشم نه ماهیگیری هست نه گاو چرانی و یا شکارچیی کیلومتر ها طبیعت بکر کیلومتر ها چمنزار هزاران هزار گل  و صدها بلبل و نسیمی که گونه هایم را نوازش میدهد

حالا تو هستی و سراسر عشق ،عشقی که در طبیعت غوغا میکند عشقی که هزاران هزار بنفشه میکارد هزاران هزار میخک زرد ..و این عشق در دلت  جوشش به پا میکند و این ائین طبیعت است ائین بهار...حالا چاره ای نداری جز اینکه  با ترانه سرایان بهار همنوا شوی با اواز عاشقانه پرندگان، چاره ای نداری جز اینکه درهای قفس را که دلت در ان حبس بود باز کنی و ان را مانند کبوتری سفید در دست بگیری و پروازش دهی اینجاست که از رهایی دلت احساس رهایی میکنی بگذار دلت هرچه حرفهای عاشقانه یاد گرفت را زمزمه کند بگذار با ترانه سرایان بهار هم اواز شود ازاد بگذارش ..

بهار نوازش است!!

نسیم ،شبنم،باد نوازش میکنند گلهارا،شاخه هارا حتی سخت ترین سنگهارا ببین بهار بادستانش چه نوازشی میکند وبا هر دمیدنی هزارن غنچه را گل میکند هزارن شاخه مرده را زنده میکند هزاران ترانه عاشقانه  نا سروده را در سینه چلچله های عاشق زمزمه میکند اری بهار نوازش است  نوازشی که سر انجام برگونه های طبیعت بوسه میزند

+-پی نوشت: این متنو ساعت سه شب سینزده بدردر دفترچه یادداشت نوشتم شبی که منتظر بودم پرنده دلم که از قفس رهایش کرده بودم برگرده تو قفسش تا من راحت بگیرم بخوابم!!

+-پی نوشت:اخ دلم گرفته!!این روزها دلم برای تنهایی خودم میسوزه نه اینکه تنهام نه بلکه این تنهایی انتظاره انتظاره انتظار....

-+دوستان ویندوزم پرید فعلاْ شما هم انتظار منو بکشین!!

++-این کره که به ابزارها اضافه شده تنها با یک کلیک روی تصویر میتونین زومش کنین بچرخونینش نقطه قرمز مکان کاربرامو در جهان نشون میده!!

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]

 عجب سالی بود

سال

!۹۰

روزی دوستی به من گفت:تو با این مطالعات با این کتابهایی که در کتابخانه داری و این چزهایی که مینویسی و اسمشان را رمانهای ناتمام گذاشته ای چرا باز هم  مثل یک بی سواد میروی کارگری میکنی و هرگز هم  کسی باور نمیکند که تویی که این لباس کار را میپوشی و بیل به دست میگیری درون مزارع کار میکنی و تا زانو در گل ولای می افتی  بعد از کار بیایی خانه و  فلان کتاب را مطالعه کنی یا قلم به دست بگیری وبنویسی راستش من ان روز خیلی فکر کردم که چرا دوستم چنین سوالی کرده کاش دوست من می دانست که اگر کار درست حسابی پیدا میشد خب من مجبور نبودم بروم این کارها  را بکنم تازه هیچ کس نمیتواند جلوی کسی را بگیرد که بعد از کندن چاله ای چهار متری برای چاه کابل ارت(برق) در مدرسه  تیز هوشان پروفسور فضل الله رضا( رشت) بیاید خانه و اثار چخوف را مطالعه کند

بااین سوال دوستم اول نا خدا گاه به یاد فیلم میلیونر زاغه نشین افتادم و همچنین یک نقل قول از جرج برنارد شاو یک روز یک جوان نویسنده ای از جرج برنارد شاو پرسیده بود شما برای چه مینویسید: جرج برنارد شاو هم در جوابش گفته بود برای لقمه ای نان!!  خواستم به دوست عزیزم بگویم که من هم برای لقمه ای نان  کار میکنم طبیعتاً پاسخ درستی هم بود چرا که خواندن و نوشتن نه تنها  امروز شکم انسان را سیر نمیکند بلکه جیب انسان را هم خالی میکند اگرچه مغزش را پرکند حالا اگر این کارها را نمیکردم پس باید بیکار مینشستم و هیچ پوچ دست روی دست میگذاشتم وفقط میخوردم میخوابیدم و کتاب میخواندم مثل همین روزها که میخورم و میخوابم وکتاب میخوانم!!

مهم ترین تجربه امسال کار در مزرعه در فصل بهار بود قرار بود من به تنهایی یک هزار متر مزرعه  برنج  به( شراکت)بکارم که بعد از حمع و تفریق  های فراوان به این نتیجه رسیدم  که هیچ منفعت مالیی ندارد اول اینکه زن ندارم که برایم نشا کاری کند !!دوم اینکه اصلاً تجربه ای در این زمینه ندارم!!بعداز انصراف روزهایی که کاری پیدا نمیکردم با پدرم در مزرعه کار میکردم فصل نشا از زانو تا نوک سر گلی و خیس بودم پابرهنه میرفتم مزرعه و در کل به نحوی روزم را شب میکردم و اسم چنین زمان از دست رفته را هم میگذاشتم (زندگی) وقتی نشا تمام شد به باغ لوبیا میرفتم و انجا هم لوبیا میچیدم و اواز میخواندم !و تارسیدن برنجها هم وقتم  را به گونه ای گذراندم البته در این بین چند بارجسته و گریخته کار بنایی هم داشتم حتی کارگری وسفری هم به روستاهای مختلف و اشنایی با مردمانی دیگر ونشستن روی صفره هایی متفاوت تر وخوردن غذا هایی جدید تر به یاد می اورم در یکی از محله هایی خیلی دور وقدیمی در یکی از خانه های گلی چند روزی با دوستان انجا مهمان بودیم جالب اینجاست که در ان محله برخلاف محله ما چای به عمل می امد وسراسر محله پراز باغ چای بود روز اول وقتی برای خوردن نهار  کنار صفره نشستیم با اینگه غذا را برایم کشیده بودند هم زمان هم برای خودشان چای ریختند وهم برای ما بعد از خوردن چای و گپ زدن شروع به خوردن غذا کردیم پس از غذا نیز دوباره چایی ریختند و خوردیم این موضوع چند روز پیاپی ادامه داشت و این سبک غذا خوردن برایم خیلی جالب بود من در این سال مردمم را بیشتر شناختم و فرهنگ نابشان را بیشتر ستودم چون همواره کنارشان بودم در مزرعه ،در باغ، کنار رودخانه، بر روی ایوان های بلند خانه شان، بر روی صفره های رنگارنگشان کنار مزرعه نشستم و تخم ماهی شور(اشپل) وسبزی کوکو وپنیر را با کته محلی مزه مزه کردم با انها در مزرعه تا زانو درگل و لای فرو رفتم و زیر شدید ترین باران برنج بریدم و زیر شدید ترین و دم دار ترین افتاب ظهر تابستان برنجها را جمع کردم  و زیر همین افتاب وسط مزارع در حالی که  دو بسته برنج را به دوش کشیده بودم بی هوش شدم وچشمم سیاهی رفت!!

 خب من اینجا هستم و حالا دارم مینویسم و امسال نیز پا برهنه میکنم به مزرعه میروم به باغ میروم و کنار مرزها می نشینم و اگر کسی خواست بیاید اینها را تجربه کند من از ان استقبال میکنم !!

البته در کنار تمام اینها بایدسفر با دوچرخه به مقصد سیاهکل و کوهای دیلمان را هم اضافه کنم این سفر کاملاً اتفاقی بود و اصلاًاز قبل نمی دانستم به کجا میرسم فقط جلو میرفتم و درکنار طبیعت بکر مردمان خون گرم هوای دلپذیر باغهای چای که من عاشق انها هستم با گذشتن از بیش از بیست محله و روستا به سیاهکل رسیدم و از انجا به سمت کو های دیلمان حرکت کردم در مسیر به هر محله ای  که میرسیدم در قهوه خانه مینشستم و با پیرمردان گیله مردش گپ میزدم و هرچه به کوه نزدیک تر میشدم مزه چایی که میخوردم متفاوت تر میشد  در مسیر فهمیدم که محلات هریک به نحوی فرهنگ و زیبایی ها و هویت خاص خودش را دارد بعد از برگشت دوستان و اشنایان گفتند که چطور چنین ریسکی کردی و به این سفر رفتی اگر در ان دور دور ها لاستیک دوچرخه ات میترکید مخواستی چه کار کنی ؟  من حتی در دورترین نقطه از خانه حتی اندکی هم احساس دوری نکردم چون همواره با مردمی خونگرم و مهمان نواز روبرو بودم من عمیقاً اطمینان داشتم که نه گم میشوم نه دور چون خانه من این سررزمین است و خانواده من مردمانش پس امکان ندارد کسی در خانه خود گم شود !!

سال نود روزهای تلخی هم داشت که بدترین درد جسمی را نیز تجربه کردم یک ماه بستری شدم و نه میتوانستم بنویسم نه راه بروم نه کتاب بخوانم و یا لحظه ای بخوابم تمام روز و شبم شده بود درد کشیدن وفریاد زدن باور کردنی نبود گاهی احساس میکردم دستان و پاهایم در حال سوختن است و انهارا درون اب سرد میگذاشتم و گاهی برعکس احساس میکردم دستان و پا هایم منجمد شده است و در اب گرم میگذاشتم اصلاً هم درمانها در اینجا نتیجه ای نداشت تا اینکه به تهران رفتم و از درد خلاص شدم

سال نودسالی بود سرتاسر اتفاقات مهم اما این سال رو دوست دارم چرا که این سال بیشترتجربه های تلخ و شیرین داشتم  به همون اندازه که شیرینی داشت تلخی هم  داشت و فهمیدم انسان با چشیدن تلخی ،شیرینی رو بیشتر احساس میکنه حتی بیشتر از انچیزی که هست  و تجربه سختی ها همانقدر که نابود میکنه همونقدر هم میسازه چیزی متفاوت تر از چیزی که بودمیسازه، یاد گرفتم بیشتر درک کردن و علم اموختن همیشه در انحصاردانشگاه و اکادامی ها نیست بلکه اولین و بزرگ ترین منبع شناخت و اولین و بزرگ ترین استاد انسان طبیعته همون طبیعتی که کیمیاگران و فلاسفه بسیاری را در خود پرورانده است پس باید برای تجربه بیشتر  به قلب طبیعت رفت دید شنید حس کرد...به قول تمثیلی قدیمی انچه به من بگویی فراموش میکنم و انچه به من یاد دهی به یاد نمی اورم اما انچه به من نشان دهی همیشه به خاطر میسپارم

-در کنار اینها فعالیت های و سفرهایی دیگری هم داشتم که در حوصله این بحث نمیگنجید....

+پی نوشن عکس بالا من هستم کنار مزرعه خودمان بهار سال نود

 +عجب سالی بود سال۹۰!

+-این روزها کم کم لغت ها و واژه ها داره یادم میره اگه جمله ای رو اشتباه نوشتم تذکر بدین!!


موضوعات مرتبط: دست نوشته ها (یادداشتها)
برچسب‌ها: عجب سالی بود سال90
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 4 بعد از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]

این روزهای بهاری این دید بازدید ها عیدی گرفتنها عیدی دادن ها روبوسی ها تجدید پیمان کردن با دوستها و حتی اشنایی با دوستان جدید همه وهمه نشان دهنده تمدن وفرهنگ زیبای مردم میهن عزیز ما ایرانه و باید قدر این روزها رو دونست و نهایت استفاده رو از این سینزده روز کرد باید بیشتر دوست داشت بیشتر دل رو به روی روزهای نو بازکرد باید دردرون هم بهاری شد سبز شد بایدیک سال دیگه صبر کنیم تا دوباره نوروزی بیاد وما رو خوشحال کنه  در این ایام  نباید فقط به فکر شادی خودمون باشیم باید کمی هم شادی رو با دیگرانی که به محبتمون  نیاز دارند تقسیمش کنیم بیشتر دوست داشته باشیم بیشتر شادی کنیم بیشتر ترانه زمزمه کنیم بیشتر بخندیم بیشتر بهاری بیشیم....

 

+--این روزها انگار دلم داره جوانه میزنه!

 

+---و سر انجام بهار امد

تا به من بگوید من امدم

حالا وقت سر سبزیست ای رفیق زمستان

ای برادر ابرها

ای که باران هم خاکستری بودنت را نشوست

حالا من امدم عزیز من سبز شو...

حتی فکرش هم نمیکردم در دل زمستان  بهار بیاید

او امد و من سبز شدم

من شکوفه کردم

و دل خاکستری من دوباره تپیدن گرفت

 و درونش چشمه ها جوشید

گلها روید

و پرندها پرید!!

در دلم نرگسهای مرده زمستان بانسیمی زنده شدند

در دلم پرندهای یخ زده با غزلی که سرودم پرواز کردند

با غزلی که خواندم عاشق هم شدند

از قفس های دل بیرون پریدند و رفتند

چشمهای من پشت سرشان اشک ریخت

یادم باشد بهارهم رفتنیست

کمی بیشتر دلم را بهاری  کنم

ای نسیمی  که بهار را اوردی

بیا در قلبم خانه کن

تا زمستان

بوزد در دلم نسیمی از بهار

کاش دلم برای همه نرگسهای زمستان جا داشت

تا برای همه شان نسیمی از بهار داشته باشم

این بهار هم میرود

چون امد...و هر امدنی رفتنی دارد

واین  ائین فصل هاست...

 

-+++چگونه سال جدید را تحویل بگیرم،در حالی پیامک های تبریک سال نو هنوز تحویل داده نشد...هنوز شک دارم سال تحویل شد یا نشد!! ...اخر وقتی پیامک های تبریک مان را تحویل نمی گیرند ما سال جدید را چگونه بی تبریک  تحویل بگیریم!!


موضوعات مرتبط: دل نوشته، دست نوشته ها (یادداشتها)
[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]

خوبیسۀ نوعی پرنده خوش اواز است که هنگام بهار اواز دلنشینی  سر میدهد در رشت به این پرنده خوُبوسهِ میگویند اما در گویش محلی ما خُوبیسۀ تلفظ میشود این شعر را دربهار  سال 1385سرودم  ان زمان که هنوز در دلم دیوار نکشیده بودند...

خُوبیسۀِ(گیلکی)

خُوبیسۀِ دار سَر خانهِ بهار بما

خُوبیسۀِ دارِ سر خَانهِ شالیزار بما

خُوبیسۀِ دارِ سر خانه عطرِ گولهِ

خُوبیسۀِ ناز اورهِ ناز سوُنبولهِ

خُوبیسۀِ دارِ سر خانهِ ایتا شاعره

خُوبیسۀِ اهنگ زنهِ می شعرانهِ

خُوبیسۀِ دارِ سر خانهِ

خُوبیسۀِهالی تی تیهِ ناز اورهِ

اَیِ خُوبیسۀِ می دیِلهِ بزیِ

مرِ یاد ایه اُو روز تا

خُوبیسۀِ مرهِ نَخواندی

خُوبیسۀِ تو بی وفایی

بشویی دگر نَمایی

....

خُوبیسۀِ..دِلِ شاعره دانهِ

خُوبیسۀِ...خودایِ دخانهِ

خُوبیسۀِ..مره دخانهِ

مَرهَ گهِ بیا بخانهِ!!

خُوبیسۀِ تی امَرهَ خواندم اُو روز

خُوبیسۀِ می دِیل تی امره بند بموُ

الهیی درد بگیره اِی کولیفه!!

یه روز تا بموم بدیم تی پرانهِ !!

الانم بهار بُمو..دوباره شالیزار بمو

خُوبیسۀِمَرَ نخوانه

خُوبیسۀِ مَرهَ دَنخوانهِ

 

 


موضوعات مرتبط: شعرهایم
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]
 

به امید سالی پر ازعشق صلح و دوستی، مهر ومهربانی، به امید سالی پراز خوشبختی و زیبایی سالی که  همه به اوج برسند اوجی  زیبا  سالی که غنچه ها زودتر تبدیل به گل شوند  سالی بدون سیل بدون زلزله بدون حادثه بد...سالی خوب به تمام معنا خوب برای  مردم ارزو میکنم شادی بیشتر وغم کمتر موفقیت بیشتر و شکست کمتر اوج بیشتر وسقوط کمترارزو میکنم.... -

نوروز برابر با یکم فروردین ماه (روزشمار خورشیدی)، جشن آغاز سال و یکی از کهن‌ترین جشن‌های به جا مانده از دوران باستان است. خاستگاه نوروز در ایران باستان می باشدو هنوز مردم مناطق مختلف فلات ایران نوروز را جشن می‌گیرند. امروزه زمان برگزاری نوروز، در آغاز فصل بهار است. نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب می‌شود و در برخی دیگر از کشورها تعطیل رسمی است

بنا به پیشنهاد جمهوری آذربایجان،[۱] مجمع عمومی سازمان ملل در نشست ۴ اسفند ۱۳۸۸ (۲۳ فوریه ۲۰۱۰) ۲۱ ماه مارس را به‌عنوان روز جهانی عید نوروز، با ریشهٔ ایرانی به‌رسمیت شناخت و آن را در تقویم خود جای داد. در متن به تصویب رسیده در مجمع عمومی سازمان ملل، نوروز، جشنی با ریشه ایرانی که قدمتی بیش از ۳ هزار سال دارد و امروزه بیش از ۳۰۰ میلیون نفر آن را جشن می‌گیرند توصیف شده‌است.[۲] پیش از آن در تاریخ ۸ مهر ۱۳۸۸ خورشیدی، نوروز توسط سازمان علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد، به عنوان میراث غیر ملموس جهانی، به ثبت جهانی رسیده‌بود.[۳] در ۷ فروردین ۱۳۸۹ نخستین دورهٔ جشن جهانی نوروز در تهران برگزار شد و این شهر به عنوان «دبیرخانهٔ نوروز» شناخته شد.

[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ بهزادسواری چولابي ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

چولاب زمردی بر ساحل سپید رود

سلام دوستان خوبم امیدوارم همیشه شاد و سربلند باشید این وب رو تاسیس کردم تا اثار...مقالات..دیدگاها....و از همه مهم تر داستانهایم (و مطالب دیگر)را با شما به اشتراک بگذارم ...منتظر کامنت هاتون هستم



The beach is white emerald Cholab

Good I hope you're happy and proud to have established this web works ... .. Dydgaha articles .... and more importantly, the story (and other content) to share with you ... I Hatvn comment am


--------------------------------------------------------------------------------------------------------
ادم های ساده رو دوست دارم,همان هایی که بدی هیچ کس را باور ندارند ,همان هایی که برای همه لبخند دارند,همانهایی که همیشه هستند برای همه هستند,عمرشان کوتاه است-----------بس که هرکی از راه میرسد یا ازشان سو استفاده میکند,یا زمینشان میزند ,یا درس ساده نبودن بهشان میدهد,ادم های ساده را دوست دارم بس که بوی ناب (ادم)میدهند (دکتر علی شریعتی)
لینک های مفید